تبليغاتX
روزگار جوانی

روزگار جوانی

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریاد زدنی لازم است

 

چه دلپذیراست


اینکه گناهانمان پیدا نیستند


وگرنه مجبور بودیم


هر روز خودمان را پاک بشوییم


شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم


و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان


شکل مان را دگرگون نمی کنند


چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد

نمی آوردیم


خدای رحیم
! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

فدریکو گارسیا لورکا - Federico García Lorca

 

* دیروز کاری کردم خفن که شکر خدا خیلی ها نفهمیدن .

+نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت11:31توسط نرگس | |

 روز های اولی که از هم جدا شدیم باورم نمی شد که شاید هیچ وقت همو نبینیم  و هر کدوممون تو

حال خودمون بودیم یکی با گریه خودشو خالی می کرد یکی ساکت بود و یک جا زل می زد و یکی

شوخی وقدر چند ساعتی که با هم بودیم رو می دونست .

می گفتیم تو رو خدا همو فراموش نکنیم به یاد هم باشیم بی وفایی نکنیم .

تا چند وقت کارم فقط گریه بود و دیدن عکسها .

و حالا بعد از چند ماه :

وقتی باهاشون حرف می زنم تمام غم هامو فراموش می کنم . همشون ماه و خوبن ، این یکی از اون

یکی ماه تر .

هر وقت دلم می گیره و از زمین وزمان ناراضی هستم  دوست دارم با هاشون حرف بزنم و به جای

غمبرک زدن یه زنگی بهشون می زنم و یاد خاطرات خوشی که با هم داشتیم بکنیم و کمی بخندیم .

و چند لحظه واسه خودمون زندگی کنیم .

نمی دونید وقتی که شماره ی شماها روی ایدی کالر می افته چقدر حال می کنم و شارژ می شم .

دوست داشتم که هم شهری بودیم این  طوری خیلی خوب بود و دیدار ها بیشتر  و دلتنگی ها کمتر.

به هر خوشحالم که  به قول خودمون وفا دار بودیم و همو فراموش نکردیم.

دوستتون دارم خیلی زیاد .

راستی اومدم یه جورایی پیش دستی کنم و عید رو بهتون تبریک بگم .

* خانواده مریم یک خانواده ی گرم و مهمون نوازهستند که چند روز باعث جمع شدن این دوستان پیش

 هم شدن ازشون ممنونم  . چند روز فوق العاده خوب بود .

 امیدوارم که بتونم یک روزی لطفشون رو جبران کنم .  

* از هم اینجا از خانواده ی محترم زهرا ( به خصوص مادرش ) بابت اون سوسکه عذر خواهی می کنم .

   من بیشتر قصد داشتم زهرا رو اذیت کنم  به خاطر اون اذیت هایی که منو  می کرد .

ماارونی رو خراب کرد به انگ من بست ، هر روز صبح  جیغ منو در می آورد .

* تو ی این سال جدید دو تا نی نی به جمع ما اضافه می شن که امیدوارم وجودشون واسه مامان

باباشون پر از خیر وبرکت باشه و ما هم خاله های خوبی واسشون باشیم .

* راستی یه دلیل دیگه هم واسه اپ کردن هم داشتم و اونم این که ثابت کنم که من ک.....د  نیستم .

 

كارت تبريك عيد نوروز

 

 

كارت تبريك عيد نوروز

+نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت18:21توسط نرگس | |

شبی از شبها ، مردی خواب عجیبی دید . او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه  های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال ، در آسمان بالای سرش ، خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است .

او که محو تماشای زندگیش بود ، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده میشود و ان هم وقتهایی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی می کرده است . بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت : پروردگارا ... تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد ، در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد  ، پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم ، تنها گذاشتی ؟

خداوند لبخند زد وگفت : بنده عزیزم . من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتهدام . زمانهاییی که در زنج و سختی بودی ، من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی .

 

* امروز اومدم دیدم که نزدیک به چهار ماهه که وبلاگم رو آپ نکردم دلم گرفت . یاد اون روزایی افتادم که تازه وبلاگ ساخته بودم و با خودم می گفتم کاش سال اول دانشگاه وبلاگ می ساختم تا خاطراتش رو ثبت می کردم و می موند .  

می دونم اگه دوستام تو وبلاگم بیان (خصوصا زهرا )می گه هنوز که دیر نشده بیا بنویس از اون کسی که ماکارونی خراب می کرد و به لنگ من می انداخت . یا یکی مثل زنجیری ها پشت در  منتظر بود تا دخترای مردم رو بترسونه . یا یکی که تخصص تو دزدی داشت و ....

 * کتری رو می بینید این کتری یک لاین رو چایی می داد .این کتری رو خیلی دوست دارم .

       سفره ی دانشجویی رو می بینید  چه بی ریاست .

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت17:20توسط نرگس | |

 

سلام

من به  یک بازی توسط فریناز جون دعوت شدم به اسم خاطره ی روز اول مدرسه .

با عرض شرمندگی با یک هفته تاخیر می خوام بنویسم .

البته نه فقط روز اول مدرسه بلکه اولین روز های مدرسه .

 .

 .

 .

 .

17 سال از اون روزها می گذره ( پیر شدیم ها )

یادمه شب قبل از رفتن به مدرسه لباسامو به ترتیب  توی اتاق چیده بودم و چشم ازشون بر نمی داشتم

 و کلی شوق وذوق داشتم  و اگه مامانم  می ذاشت  با خودم می بردمشون زیر پتو .

روز اول مدرسه  یه سری از بچه ها گریه می کردن و ماماناشون همراهشون اومده بودن تو کلاس تا

بچه هاشون ساکت بشن  و به محیط عادت کنند  .

 ولی من  از اون جایی که قبل از مدرسه دوست زیاد داشتم و همسایه هامون هم دختر زیاد داشتند .

 و بیشتر وقتم با دختر های همسایه به خاله بازی  کردن می گذشت  و اینکه  یکی از دختر های مدرسه

 هم سنم بود و با هم رفته بودیم مدرسه نسبت به مدرسه حس غریبی نداشتم  و  به بقیه ی بچه ها

به حالت تعجب نگاه می کردیم .

 .

 .

 .

 

توی مدرسه ی که من بودم تا کلاس سوم طبقه اول بودن و چهارم وپنجم طبقه ی دوم .

و ما سال پائینی ها می رفتیم  طبقه ی بالا و دور از دسترس ناظم مدرسه شیطنت می کردیم .

که یک روز نزدیک بود مچم رو بگیرن .

و تا صدای کفشهای خانم ناظم رو شنیدم . رفتم توی یکی از کلاس ها و کلی التماس وخواهش که 

بزارین برم زیر یکی از میزها و به  خانم پارسا (ناظم مون) نگید که من اومدم اینجا .

چشمتون روز بد نبینه از استرس داشتم می مردم و به غلط کردن افتاده بودم .

خانم پارسا اومد تو کلاس و گفت کو  نرگس ...   .

بچه ها هیچی نمی گفتند و ساکت بودن .

خانم پارسا گفت : می دونم که اومد اینجا

خانم پارسا داشت تک تک میز هارو می گشت تا اینکه به میز های آخر (جایی که من بودم) داشت

نزدیک می شد . دیگه اشهدمو داشتم می خوندم که فرشته ی نجات من وارد کلاس شد .

بله .

معلم کلاس اومد و دست خانم پارسا به من نرسید .

خانم پارسا از کلاس رفت بیرون

حالا گیرکرده بودم که چه جوری از کلاس برم بیرون

همین که خانم معلم سر گرم دیدن مشق شب بچه ها شد و پشتش به ردیفی شد که من بودم به

سرعت فرار کردم و رفتم کلاس خودم .

 .

 .

* نوشتن این خاطره باعث شد یاد اون روزها و خاطرات قشنگشو شیطنتامون بیوفتم .

کاش می شد همه رو بنویسم خصوصا دبیرستان و معلماش .

* قالبم خیلی قشنگه مگه نه .اسیه جون دستت درد نکنه اگه بازم قالب گربه دیدی آدرسشو برام بفرست .

   

 

+نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت18:0توسط نرگس | |

در یکی از روستاهای ایتالیا ، پسر بچه ی شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت

می کرد .

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد وبه او گفت : هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت  کردی ،

یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب .

روز اول ، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید .

 پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند . پسرک تلاشش را کرد و

تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد .

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تاهر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند ، یکی

 از میخها را از دیوار بیرون بیاورد .

روزها گذشت تا اینکه ی روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت : بابا ، امروز تمام میخها را از دیوار

بیرون آوردم !

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند ، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت : آفرین پسرم .

 کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه کن . دیوار دیگر مثل گذشته صاف وتمیز نیست .

وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی ، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها

می گذارند . تو می توانی چاقوی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری ، اما هزاران با عذر خواهی

هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند .

 

* نمی دونم من با دل دیگران چی کار کردم  و چقدر و چند صد بار دیوار دلشو رو سوراخ کردم . ولی اینو

می دونم که دیگران بارها و بارها دیوار دلمو سوراخ کردن و . . .

 

* کاش این سوراخهارو یک جوری می شد پر کرد و دلا رو مثل اولش  صاف کرد کاش می شد با یک عذر

خواهی همه چیز درست بشه  کاش آدما کینه ای نبودن  کاش . کاش  .

 

+نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت17:46توسط نرگس | |