سلام .
داره موئد جدایی فرا می رسه . این سری جدایی برای همیشه . نمی تونم باهاش کنار بیام . این چند روز یک چیزی تو دلم سنگینی می کنه . می دونم چیه و چرا و برای چی هست ولی درکش برام خیلی سخته . چهار سال با هم زندگی کردیم با هم بودیم . حالا باید خیلی راحت بگی بدرود دوست عزیز من می رم دنبال زندگی خودم تو هم برو برات آرزوی خوشبختی می کنم . اگه وقت داشتم سرم خلوت بود شاید روزی روزگاری یک اس ام اسی یا زنگی بهت زدم و بعد از چند سال هم حتما بدورد از ذهنم . این قضیه هم برای منه هم برای دوستام چون اصل این زندگی همینه . خیلی بی رحمه یعنی عبوس بودن و خشن بودن زندگی رو الان دارم حس می کنم .اینکه یکی همش ساعت رو به من نشون می ده که وقت تنگ است . * سعی می کنم خاطرات دانشگاه و خوابگاه رو بنویسم . * امروز بچه ها داشتند وسائلاشون رو جمع می کردن . اتاقمون خالی خالی شده . خیلی گریه کردم . اومدم بیرون از اتاق به یاد همه چیز که دوستم (نسرین ) رو دیدم . - چرا گریه کردی ؟ اشکام گوله گوله شروع کردن به ریختن . اونم از من بدتر شروع کرد خلاصه با هم راه رفتیم و یاد خاطرات و دوباره گریه ... نسرین می گفت :تا حالا ندیده بودم انقدر گریه کنی. * به خیلی چیز ها عادت کرده بودیم اخلاق های همو می دونستیم بعضی وقتا کمک های یواشکی به هم می کردیم . * دوستای گلم می دونم خیلی بهتون بدی کردم ولی حلالم کنید . * خلاصه دوستان بعد از چهار سال دوباره داریم می ریم خونه ی بابامون . * خیلی دوست دارم بنویسم و حرف دارم ولی افسوس .... * اگه بد می نویسم به بزرگواری خودتون ببخشید . مخم قفل شده .( یکی نیست بگه مگه قبلا خوب می نوشتی ؟)
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 15:21 توسط نرگس
|

سلام . اينکه جدايي يکي از قانون هاي طبيعته و هميشه هست از اين به بعد هم خواهد بود رو قبول دارم واينکه دوستي بايد حقيقي باشه و جدا شدن ظاهري نبايد باعث جدايي ما بشه رو هم قبول دارم و به قول يکي از دوستان مهم اينه که تو دل هم جا داشته باشيم اين جوري هميشه با هم خواهيم بود . ولي اينکه ديگه خانواده نيستيم واحتمال اينکه ديگه هيچ وقت همو نبينيم دردناکه . . . . . . . . . . . چند خبر براي زهرا : اينجا جات خيلي خاليه ديگه کسي نيست که اتاقمون رو به هم بريزه و من مجبور شم تميز کنم اتاقمون تميزه تميزه .ديگه جزوه ها و کتاب هاي هر کسي تو کمد خودشه . خبرهاي اين مدت که تو نبودي : ۱-با نگار رفتيم نعلبندون براي چند روز تعطيلي خرت وپرت بخريم يکي از اين خرت وپرت ها سبزي بود .خريديم آورديم پاک کردم و شستم وگذاشتم که آبش بره . خوب . بعد ياد اون روزي افتادم که رفته بوديم خونه ي ويدا که سبزي ها رو خيس کرد گذاشت تو يخچال ، منم هم سبزي ها رو خيس گذاشتم تو جا يخي تا بيشتر بمونه !! خودت بقيه ماجر رو مي توني حدس بزني و اينکه چه بلايي سر اين سبزي ها اومد و اينکه حکم سطل آشغال براشون صادر شد . 2- نه نه جونت رفته باز تيغ بندون و ۱۲۰ هزار ريال پول تيغ داده . ( منظورم همون کاکتوس هستش ) 3- با نگار رفتيم اتاق الهه همشهريت تا عکس شايلان رو ببينيم . جات خالي نباشه اونجا لقب رقاص به من دادن و تقاضا کردن که براشون نانسي برقصم . حالا حالي کردن اونها که اون شب فقط دلقک بازي در آورديم مکافات بود . 4- هنوز با ملیحه دعوا نکردم . و هنوز با هم خوبيم و مهربونيم و فقط خیلی سر به سر هم می زاریم 5- اون "وبلاگ دل ابری من" وبلاگ سامان هستش برو بخون ونظر بده خوشحال مي شه ببينه پدرش پيگير کاراش هست . 6- شايعه شده بود که يکي از بچه هاي شيلاتي مرده . که بعد کلي تماس که الهه و نعيمه با بچه هاشون داشتند فهميديم منظورشون از بچه ها ماهي هاشون بوده !!!! 7- چند شب پیش قرار بود الهه بره اتاق يکي از بچه هاشون که تو واحد ش تنها بوده. ما کلي ترسونديمش که شايد دختره با جن ها در ارتباط باشه که تنهايي تو واحد مي مونه وشب ها تا صبح بيدار مي مونه . خلاصه اين وسط جاي تو خيلي خيلي خالي بود . بهش گفتيم شب که پا شي مي بيني از اتاق بغل صداي تخت مي ياد يا از آشپز خونه صداي ظرف و به دوستت که نگاه مي کني مي بيني داره به حالت خيلي ترسناک بهت نگاه می کنه و مي خنده و پا هاشو که نگاه مي کني مي بيني واي پاهاش شبیه پا های شتريه . الهه یک ماجرایی رو تعریف کرد از 666 یعنی همون بلوک 6 واحد 6 و اتاق 6 نفره . همون اتاقی که ما پارسال توش بودیم . اگه بگم سکته می کنی . چون دوست دارم صحنه ی سکته کردنتو ببینم صبر می کنم تا بیایی بعد برات تعریف می کنیم. خلاصه الهه بدبخت نرفت پيش دوستش و اومد پيش ما و وسط اتاق با فرشته خوابيد . نصف شب از خواب پريدمو ياد حرفايي که زده بوديم افتادم و اينکه نکنه پاهاي اينه به صورت شتر باشه . خلاصه با کلي صلوات و غلط کردم غلط کردم وقول می دم دیگه مردم آزاری نکنم سعي کردم دوباره بخوابم. 8- با فرشته و نگار رفتيم تو اون ساختمون جديده . خيلي هيجان و ترس داشت و بيشتر از اين مي ترسيديم که نکنه از پشت سرمون يک کار گري در بياد . نمی دونم این مرد ا چرا انقدر ترسناکند که حتی تو خوابگاه هم ازشون باید فراری باشیو بترسی . توصيف ساختمون رو نمی کنم تا وقتي اومدي اگه نترسی يک بار با هم بريم ولی ساختمونش یکم چرت عجیبه . اتاقاش ۸ نفره است . فکر کن 9- فرشته وقتي اومد دلمه و گيلاس وگوجه سبز آورد . موقع خورن دلمه گفتم: به زهرا بگم دلت بسوزه ما دلمه خورديم اونم دست پخت فرشته بچه ها گفتند : تو چقدر بد جنسي طفلي جاش خيلي خاليه خوب بهش نمي گم دلت بسوزه . مي گم ... نت بسوزه 10- ماکاروني هم خيلي خوشمزه بود جات خالي. الهه گفت وقتشه ديگه هنوز هم مي خوام بنويسم ولي اين بي بي جان نمي زاره و همش مي گه نرگس کارت تموم شد پاشو تايپ دارم. حرف زياده گفتم يکي دو موردشو بگم تا وقتي که مي يايي کمتر حرف بزنيم و بيشتر درس بخونيم . خلاصه جات خيلي خاليه کسي نيست باهاش شري کنم . ديگه بعضي وقتها مي يام و سر به سر مليحه مي زارم صداش که در مي ياد ولش مي کنم . البته اگه من کارش نداشته باشم خودش با من کار داره من بي گناهم. با همه ی این حرف ها از دور دست مامانتو می بوسم که نمی ذاره تو بیایی چون ما درس داریم ومن دارم درس می خونم . . . . . . . . . . . . چرا می خندی ؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 14:50 توسط نرگس
|

لحظه ي وداعمون اون روز تماشايي بود تو سكوت هر دو فرياد بي فردايي بود آه سينه سوز تو هق هق گريه هاي من لحظه ي سرو دن سرود تنهايي بود . بغض راه نفسم رو بسته بود بين ما پرده ي اشك نشسته بود جمله ي هرگز فراموشم نكن تو گلوم نشسته بود . شمارش معكوس شروع شده ديگه چيزي به جدايي نمونده خواسته ناخواسته بايد از هم جدا شيم . واي چه روز سختي خواهد بود . چه روزاي قشنگي با هم داشتيم . خند ه هامون ، گريه هامون ، دعواهامون و... خيلي قشنگ بود ن. خيلي خوب بودين ، خيلي كمكم كردين از روز جدايي بدم مي ياد نمي خوام بهش فكر كنم . روزي كه بايد بگم خداحافظ دانشگاه ، خداحافظ خوابگاه و شب هاي قشنگ خوابگاه ، خداحافظ دوستان و خانواده ي ..قولون و...قولون . خداحافظ خانواده ي دلسوز و مهربون خوابگاهيم و خداحافظ گرگان . ديگه بايد بريم خواسته نا خواسته ولي اي زمونه خيلي بي رحمي خيلي . خيلي درس ها گرفتم .خيلي چيز هاياد گرفتم كه اگه خوابگاه وزندگي دانشجويي رو نداشتم هيچ كدوم از اين تجربه ها رو هم الان نداشتم . يادمه يكي از دليل هاي كه من حاضر نشدم رشته ام رو عوض كنم اين بود كه نمي تونم از دوستام جدا بشم . با خودم مي گفتم تا چهار سال خيلي راهه ولي تموم شد . حالا بايد بگي بدرود دوران دانشجويي . بايد رفت ولي چه كنيم با اين دلبستگي و وابستگي .
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 21:43 توسط نرگس
|

*فرجه هامون شروع شده ولی من هنوز خوندن رو شروع نکردم . امروز داشتم بلوتوثی رو که چند هفته ی پیش دوستم بهم داده بود رو گوش می کردم . اسم این بلوتوث راز بود که خودش فشرده اش کرده بود به صورت صوتی در آورده بود . صحبتش در مورد کائنات و نیروی درون و اینکه هر چی که بهش فکر کنی همون می شه. منم به این حرف اعتقاد دارم و همیشه با وجود مشکلات و سختی ها یک نیروی دورنی عجیبی به من قوت می داد وباعث می شد که از پا در نیام . خلاصه ی حرفاش و چیزایی که من برداشت کردم رو پائین نوشتم .(البته من فقط نیم ساعت شو گوش کردم ) ۱-کائنات با ما شوخی ندارن . به هر چی فکر کنی همون اتفاق می اوفته . ۲- هر چی که بخوای بهش می رسی البته اگه بهش ایمان داشته بشی ۳- فکر ما همه چیز رو به سمت خودش می کشه و چه خوبه که سعی کنیم فکر های مثبت رو جذب کنیم نه منفی . ۴- یک برگه ای آرزو ها و خواسته ها برای خودمون درست کنیم وتمام خواسته هامون و چیز هایی که دوست داریم تا مثلا ۵ سال دیگه داشته باشیم رو توی اون بنویسیم .وطوری تصور کنیم که انگار الان تمام اون ها رو داریم . ۵- توی یک برگه ای دیگه تمام چیز هایی رو که خدا بهمون داده و باید سپاسگذارش باشیم رو بنویسم. ۶- هر روز صبح اول آرزو هامون رو مرور کنیم و بعد به خاطر داشته هامون خدا رو شکر کنیم.
چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم
اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي مهربان و دوست داشتني است.
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 18:2 توسط نرگس
|

سلام .
امروز برای اولین بار اومدم کافی نت داخل شهر . . . . . . توی این چند هفته اتفاق زیاد افتاد . من جمله اعلام نتایج ارشد . خودکشی دختری در خوابگاه . ارائه سمینار به صورت تقریبا خوب و شروع شدن فرجه ها و درس نخوندن های من نتیجه ارشد : وای چه بلوایی به پا شده بود تو خوابگاه و دانشگاه . چه روبوسی بود (جای آسیه خالی ) . من و نگار دیدیم این طوری بده همه دارن با هم روبوسی می کنند و ما مثل عقده ای ها فقط نگاه می کنیم . تصمیم گرفتیم که یک صحنه روبوسی قسمت شلوغ دانشگاه بیایم ( حالا این بماند که ما قبلش سه ُ چهار بار از اونجا رد شده بودیم ) . جلوی بوفه از هم جدا شدیم و قرار شد دم سلف به هم برسیم . صحنه ی خیلی خنده داری بود . تبریک میگم مبارکه و.... بعد از چند دقیقه دیدیم کسی حواسش به ما نیست و جایگاه روبوسی رو بد انتحاب کردیم . قرار شد دوباره از هم جدا شیم و جلوی کتابخونه به هم برسیم و ... داشتم به طرف کتابخونه می رفتم که دیدم یکی نفس زنان داره دنبالم می یاد و صدام می زنه . برگشتم دیدم . بله رو بوسی کار خودشو کرده صدا خانم نیا ... چی کار کردین کنکور رو . . . چقدر زیر دلی می خندیم . من هنوز نگرفتم . می دونم قبول نمی شم چرا برم بگیرم -اه شما دیگه کی هستین برید شاید قبول شدید . ولی اگه قبول نشدید حتما حکمتی داشته و قسمتتون یک چیز دیگه ویک کار دیگه است . خانم گوشه .... چی کار کردند -ایشون هم نگرفتند - برید جواب ها رو بگیرید و موبه من بگید حتما ها . . . . یکی نیست بگه مگه تو کی هستی که به آدم دستور میدی . بقیه اتفاق هاو ادامه ماجرا رو اگه فرست شد بعدا می گم .
+
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 11:15 توسط نرگس
|

+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 11:55 توسط نرگس
|


*با عرض شرمندگی در مورد عکس های تولدم .
به دلیل نقص فنی حذف شدن و در اسرع وقت و با رفع شدن مشکل دوباره عکسها رو می ذارم . ![]()
![]()
* امروز فجیع هوای خونمون رو کردم به قول بچه ها حتی دلم واسه ی چراغ های خیابون های شهرم هم تنگ شده اگه بشه امروز یا فردا میرم . چون واقعا دچار کمبود انرژی شدم و خیلی
خسته ام هم خسته ی جسمی و هم روحی
+
نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 14:31 توسط نرگس
|

سلام
امروز تولدمه صبح که از خواب پا شدم گفتم باید امروز دنیا رو یک رنگ دیگه ببینم یک فرق کوچولو با بقیه روزها برام داشته باشه . حالا بذارید فرق داشتن این روز با بقیه روز ها رو براتون بگم چون فردا امتحان میان ترم دارم ساعت ۵ صبح پا شدم و درس خوندم این کار واقعا از من بعیده ( یعنی خودم تو شوک بودم از کاری که کردم .) دو تا کارت های عابرم رو دیروز دستگاه خورد دو تا بانک مختلف . از صبح در حال زیارت این کارمند های بانکم . از این باجه شوتت می کنند باجه ی دیگه مثل توپ بدمینتون توضیح زیاده ومن وقتش رو ندارم فقط این که امروز فوق العاده روز اداری بود برای من . البته به یک نتایجی هم رسیدم .اینکه کارمندهای بانک اکثرا چاق و تپل و خونسرد هستند . ارباب رجوع داره بال بال می زنه اون با خونسردی تمام با خانومش در مورد اینکه ظهر چی درست کنه صحبت می کنه . حرفی هم که می زنی میگه : خانوم اگه حوصله دو سه دقیقه صبر کردن رو نداری بعدا بیا . ختم کلام اینکه هر دو تا عابرم سوخت و من قراره فردا شب با ۵۰۰ تومان تولد بگیرم ( نیازمند یاری نقدتان هستم ) . جالبه نه * امروز قرار بود که برم پیش دکتر صمدی ( استاد سمینارم که انتخاب ایشون خیلی ماجرا داره سعی می کنم بعدا بنویسم ) تا کار های سمینارم رو ببینه متاسفانه چون امروز روز الافی منه فلاپیم باز نشد . واسه ی استاد سمینارم هدیه هفته ی معلم بردم مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری خودم بیشتر از استاده ذوق کردم . * خیلی حس خوبیه که آدم روز تولدش به کسی هدیه بده اونم استادی که دوسنش داری ولی ازش می ترسی * فردا شب شما هم دعوتید منتظرم حتما بیاین ها ( البته دست پر ) * از تمام دوستان و مهربونهایی که حضوری یا تلفنی یا وبلاگی تبریک گفتند ممنونم .( یاد برگه های ترحیم افتادم )
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]() |
+
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 10:45 توسط نرگس
|

سلام . . . چند روز پيش آسيه جون خواهرزاده ي عزيزم منو به يک بازي وبلاگي به نام شش کلمه دعوت کرد . به اين بازي خيلي فکر کردم و هر جمله ي قشنگي که مي ديدم اول دقت مي کردم که چند کلمه داره . و بين چند تا جمله گير کرده بودم و اين جمله ناخودآگاه به ذهنم رسيد که آخرش هم اين جمله رو انتخاب کردم . زندگي سرشار از فرصت هاي تکرار نشدني است . (البته از ازش فاکتور مي گيريم ) * خيلي دوست دارم حس مادر داشتن رو تجربه کنم ، حس اينکه بدوني و خوشحال باشي که کسي هست که برات دعا کنه ، کسي هست نگرانت باشه ، کسي هست که باهاش حرف بزني بدون اينکه بعدش پشت سرت حرفي زده بشه ، کسي هست که شب ها با اون صداي قشنگش قران بخونه و تو با اون آهنگ خوابت ببره و صبح ها با صداي چرخ خياطيش از خواب بيدار بشي . اينو مي دونم که اين حس از اون حس هاي تکرار نشدني هست واين خواسته ي من جزء آرزوهاي محاله . *الان فصل توت و گوجه سبز هستش، چهار سال ميشه که توي اون جمع قشنگ خانواگي که با هم مي رفتيم باغ شرکت ندارم . خيلي ياد اون روزها مي کنم روزهايي که مي دونم که ديگه هيچ وقت تکرار نمي شن اگه هم بشه ديگه اون صفا و صميميت نيست . يادش بخير هميشه من و آسيه از همه زود تر مي رفتيم آخرباغ تا بريم بالاي پشت بوم و مسابقه بذاريم توي توت خوردن (چون اونجا تقريبا مرکز توتها بود) . صادق خواهر زاده ام از توت بدش مي اومد و هريک دونه توتي که مي خورد باباش بهش جايزه مي داد . بر عکس منو آسیه که نمی فهمیدیم چه جوری می خوریم . محسن داداشم هميشه نقش توت تکون رو داشت . * مثل اينكه نمي شه حداقل توي يك پست در مورد خوردن و خوراكي ها صحبت نكنم .![]()
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 14:33 توسط نرگس
|

از يه شكلات شروع شد من يه شكلات گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرم رو بالا كردم سرش رو بالا كرد گفت:" كه منو ميشناسه" خنديدم گفت :"دوستيم؟" گفتم: دوست دوست گفت:" تاكجا؟" گفتم :دوستي كه تا نداره گفت:" تامرگ" من كه گفتم : تا نداره گفت:"باشه تا پس از مرگ" گفتم: نه نه نه تا نداره گفت :"قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده مي شند يعني زندگي پس از مرگ باز هم با هم دوستيم تا بهشت تا جهنم تا هر كجا باشه منو تو باهم دوستيم " خنديدم و گفتم:تو تا هرجا كه دلت مي خواد يه تا بذار ، اصلاً يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلاً براش تا نمي ذاری نگاهم كرد نگاهش كردم باور نمي كردم مي دونستم اون مي خواست دوستي ما حتماً تا داشته باشه دوستي بدون تا را نمي فهميد گفت:" بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم" گفتم : باشه تو بذار گفت:"شكلات ، هربار همديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو يكي مال من" گفتم: باشه گفت :"باشه" هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش اونم يه شكلات ميذاشت تو دست من همديگه رو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم دوست دوست من تندي شكلاتم رو باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهنم و تند تند مي مكيدم مي گفت :"شكمو تو دوست شكموي مني" و شكلاتش رو مي ذاشت توي صندوقچه كوچو لوش مي گفتم : بخورش مي گفت:"تموم ميشه ، مي خوام تموم نشه، براي هميشه بمونه" صندوقش پراز شكلات شده بود هيچ كدومش رو نمي خورد من همه شو خورده بودم گفتم: اگه يه روز مورچه ها شكلاتاتو بخورند يا كرما ، اون وقت چيكار مي كني؟ گفت:"مواظبشون هستم ، مي خوام نگه شون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" من شكلاتامو مي ذاشتم تو دهنم و مي گفتم: نه نه نه دوستي كه تا نداره 1 سال 2سال 4سال 7سال 10 سال 20 سال شده بود اون بزرگ شد منم بزرگ شدم من همه شكلاتامو خوردم اون همه شكلاتاشو نگه داشته بود اون اومده امشب تا خداحافظي كنه مي خواد بره بره اون دور دورا مي گه ميرم اما زود بر مي گردم من كه ميدون ميره وبر نمي گرده يادش رفت به من شكلات بده من كه يادم نرفت! يه شكلات گذاشتم كف دستش اين براي خودت يه شكلات گذاشتم كف اون دستش ! گفتم : اينم آخرين شكلات براي صندوقچه كوچيكت! يادش رفته بود ديگه صندوقي داره براي شكلاتاش هر دو تا رو خورد مي دونستم دوستي اون تا داره مثل هميشه! خوب شد همه شكلاتامو خوردم اما اون هيچكدوماشو نخورد حالا با يه صندوقچه پر از شكلاتاي نخورده چيكار ميكنه؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 15:8 توسط نرگس
|
