|
چه دلپذیراست نمی آوردیم
روز های اولی که از هم جدا شدیم باورم نمی شد که شاید هیچ وقت همو نبینیم و هر کدوممون تو حال خودمون بودیم یکی با گریه خودشو خالی می کرد یکی ساکت بود و یک جا زل می زد و یکی شوخی وقدر چند ساعتی که با هم بودیم رو می دونست . می گفتیم تو رو خدا همو فراموش نکنیم به یاد هم باشیم بی وفایی نکنیم . تا چند وقت کارم فقط گریه بود و دیدن عکسها . و حالا بعد از چند ماه : وقتی باهاشون حرف می زنم تمام غم هامو فراموش می کنم . همشون ماه و خوبن ، این یکی از اون یکی ماه تر . هر وقت دلم می گیره و از زمین وزمان ناراضی هستم دوست دارم با هاشون حرف بزنم و به جای غمبرک زدن یه زنگی بهشون می زنم و یاد خاطرات خوشی که با هم داشتیم بکنیم و کمی بخندیم . و چند لحظه واسه خودمون زندگی کنیم . نمی دونید وقتی که شماره ی شماها روی ایدی کالر می افته چقدر حال می کنم و شارژ می شم . دوست داشتم که هم شهری بودیم این طوری خیلی خوب بود و دیدار ها بیشتر و دلتنگی ها کمتر. به هر خوشحالم که به قول خودمون وفا دار بودیم و همو فراموش نکردیم. دوستتون دارم خیلی زیاد . راستی اومدم یه جورایی پیش دستی کنم و عید رو بهتون تبریک بگم . * خانواده مریم یک خانواده ی گرم و مهمون نوازهستند که چند روز باعث جمع شدن این دوستان پیش هم شدن ازشون ممنونم . چند روز فوق العاده خوب بود . امیدوارم که بتونم یک روزی لطفشون رو جبران کنم . * از هم اینجا از خانواده ی محترم زهرا ( به خصوص مادرش ) بابت اون سوسکه عذر خواهی می کنم . من بیشتر قصد داشتم زهرا رو اذیت کنم به خاطر اون اذیت هایی که منو می کرد . ماارونی رو خراب کرد به انگ من بست ، هر روز صبح جیغ منو در می آورد . * تو ی این سال جدید دو تا نی نی به جمع ما اضافه می شن که امیدوارم وجودشون واسه مامان باباشون پر از خیر وبرکت باشه و ما هم خاله های خوبی واسشون باشیم . * راستی یه دلیل دیگه هم واسه اپ کردن هم داشتم و اونم این که ثابت کنم که من ک.....د نیستم .
شبی از شبها ، مردی خواب عجیبی دید . او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال ، در آسمان بالای سرش ، خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است . او که محو تماشای زندگیش بود ، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده میشود و ان هم وقتهایی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی می کرده است . بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت : پروردگارا ... تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد ، در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد ، پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم ، تنها گذاشتی ؟ خداوند لبخند زد وگفت : بنده عزیزم . من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتهدام . زمانهاییی که در زنج و سختی بودی ، من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی . * امروز اومدم دیدم که نزدیک به چهار ماهه که وبلاگم رو آپ نکردم دلم گرفت . یاد اون روزایی افتادم که تازه وبلاگ ساخته بودم و با خودم می گفتم کاش سال اول دانشگاه وبلاگ می ساختم تا خاطراتش رو ثبت می کردم و می موند . می دونم اگه دوستام تو وبلاگم بیان (خصوصا زهرا )می گه هنوز که دیر نشده بیا بنویس از اون کسی که ماکارونی خراب می کرد و به لنگ من می انداخت . یا یکی مثل زنجیری ها پشت در منتظر بود تا دخترای مردم رو بترسونه . یا یکی که تخصص تو دزدی داشت و .... * کتری رو می بینید این کتری یک لاین رو چایی می داد .این کتری رو خیلی دوست دارم . سفره ی دانشجویی رو می بینید چه بی ریاست .
سلام من به یک بازی توسط فریناز جون دعوت شدم به اسم خاطره ی روز اول مدرسه . با عرض شرمندگی با یک هفته تاخیر می خوام بنویسم . البته نه فقط روز اول مدرسه بلکه اولین روز های مدرسه . . . . . 17 سال از اون روزها می گذره ( پیر شدیم ها ) یادمه شب قبل از رفتن به مدرسه لباسامو به ترتیب توی اتاق چیده بودم و چشم ازشون بر نمی داشتم و کلی شوق وذوق داشتم و اگه مامانم می ذاشت با خودم می بردمشون زیر پتو . روز اول مدرسه یه سری از بچه ها گریه می کردن و ماماناشون همراهشون اومده بودن تو کلاس تا بچه هاشون ساکت بشن و به محیط عادت کنند . ولی من از اون جایی که قبل از مدرسه دوست زیاد داشتم و همسایه هامون هم دختر زیاد داشتند . و بیشتر وقتم با دختر های همسایه به خاله بازی کردن می گذشت و اینکه یکی از دختر های مدرسه هم سنم بود و با هم رفته بودیم مدرسه نسبت به مدرسه حس غریبی نداشتم و به بقیه ی بچه ها به حالت تعجب نگاه می کردیم . . . . توی مدرسه ی که من بودم تا کلاس سوم طبقه اول بودن و چهارم وپنجم طبقه ی دوم . و ما سال پائینی ها می رفتیم طبقه ی بالا و دور از دسترس ناظم مدرسه شیطنت می کردیم . که یک روز نزدیک بود مچم رو بگیرن . و تا صدای کفشهای خانم ناظم رو شنیدم . رفتم توی یکی از کلاس ها و کلی التماس وخواهش که بزارین برم زیر یکی از میزها و به خانم پارسا (ناظم مون) نگید که من اومدم اینجا . چشمتون روز بد نبینه از استرس داشتم می مردم و به غلط کردن افتاده بودم . خانم پارسا اومد تو کلاس و گفت کو نرگس ... . بچه ها هیچی نمی گفتند و ساکت بودن . خانم پارسا گفت : می دونم که اومد اینجا خانم پارسا داشت تک تک میز هارو می گشت تا اینکه به میز های آخر (جایی که من بودم) داشت نزدیک می شد . دیگه اشهدمو داشتم می خوندم که فرشته ی نجات من وارد کلاس شد . بله . معلم کلاس اومد و دست خانم پارسا به من نرسید . خانم پارسا از کلاس رفت بیرون حالا گیرکرده بودم که چه جوری از کلاس برم بیرون همین که خانم معلم سر گرم دیدن مشق شب بچه ها شد و پشتش به ردیفی شد که من بودم به سرعت فرار کردم و رفتم کلاس خودم . . . . * نوشتن این خاطره باعث شد یاد اون روزها و خاطرات قشنگشو شیطنتامون بیوفتم . کاش می شد همه رو بنویسم خصوصا دبیرستان و معلماش . * قالبم خیلی قشنگه مگه نه .اسیه جون دستت درد نکنه اگه بازم قالب گربه دیدی آدرسشو برام بفرست .
در یکی از روستاهای ایتالیا ، پسر بچه ی شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد . روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد وبه او گفت : هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی ، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب . روز اول ، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید . پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند . پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد . یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تاهر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند ، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد . روزها گذشت تا اینکه ی روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت : بابا ، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم ! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند ، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت : آفرین پسرم . کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه کن . دیوار دیگر مثل گذشته صاف وتمیز نیست . وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی ، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند . تو می توانی چاقوی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری ، اما هزاران با عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند . * نمی دونم من با دل دیگران چی کار کردم و چقدر و چند صد بار دیوار دلشو رو سوراخ کردم . ولی اینو می دونم که دیگران بارها و بارها دیوار دلمو سوراخ کردن و . . . * کاش این سوراخهارو یک جوری می شد پر کرد و دلا رو مثل اولش صاف کرد کاش می شد با یک عذر خواهی همه چیز درست بشه کاش آدما کینه ای نبودن کاش . کاش .
|
About![]()
Home
|